باران که آمد به یاد چشمانم افتادم
چشمانی که روزها و شبها بارانی بود
ولی این باران کجا و آن باران کجا
این باران شاد است و باران چشمانم ناشاد
این باران طراوت دارد و باران چشمانم شکایت
این باران دوای زخم است و باران چشمانم ترشح زخم ...

بزن باران،بزن باران
بشور این مغز ِآلوده
ز فکر پوچ و بی ارزش
بکن آن را تو آسوده
بزن باران،بزن باران
تو براین قلب ِپر کینه
ز زنگار و سیاهی ها
بکن پاک این دل و سینه
بزن باران،بزن باران
بر این چشمان ِپر اَشکم
برم از یاد و از خاطر
رفیقان را در این ماتم
بزن باران،بزن باران
که اصغرها شدند تشنه
گلوی ِخسته شان مهمان
به تیر و خنجر و دشنه
بزن باران،بزن باران
تو بشکن سد ِظلمت را
بشور از دشت ِآلاله
سراب ِظلم و ذلت را
بزن باران،بزن باران
|
امتیاز مطلب : 21
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9